تبليغاتX
و باران که شعر نگاه من است - عرفان در هزاره‌ي سوم

هوالجميل

عرفان در هزاره‌ي  سوم
 
تمام انسانها در حد خود عارفند، به لحاظ فطرت مشتركي كه دارند.
دين و عرفان يكي هستند، اگرچه بعضي‌ها بخاطر دكانهايشان آنها را از هم جدا و در تضاد مي‌دانند. پس عرفان عين سياست و سياست عين عرفان است.
در عرفان تمام اديان و مذاهب و مكاتب محترمند. اگرچه پيروان بعضي از اديان (مثل ما) خود را بالاتر از ديگران مي‌دانند. حتي مقلدين بعضي از آيات عظام ، مجتهدين ديگر و مقلدين آنها را نيز قبول ندارند.
عرفان، تصوف نيست ولي تصوف نوعي عرفان است .
عرفان ، رياضت و گوشه گيري و چله نشيني نيست ولي اينها هم مي‌توانند در تربيت نفس مؤثر باشند
عرفان ، غيبگوئي و باطن بيني و طي‌الارض و غيره نيست ولي اينها هم مي‌تواند ثمره‌ي خلوص و تزكيه نفس باشد.
عرفان به ريش و پشم و اخم و عبا و سجاده و ... نيست.
عرفان ، رهبانيت نيست.
در عرفان، با استاد مي‌توان سريعتر به هدف رسيد ولي تنها هم ميشود سفر كرد.
احترام به استاد در هر حال لازم است واين به معني مريد چشم و گوش بسته شدن نيست.
عرفان يعني فكر بد به ذهن راه ندادن و هر روز يك خوبي به خوبيهايت اضافه كردن و اين يعني جهاد اكبر.
عرفان يعني خدمت به خلق و ترويج خوبيها و جلوگيري از بديها و حق‌كشي‌ها  و اين يعني جهاد اصغر.
عرفان يعني در هر حال ، شهيد زندگي كردن.
عرفان يعني اراده و اراده نام اصلي انسان است.
و عرفان يعني  يك لقمه نان حلال و اين يعني رهائي از چهار دوزخ حرص، حسد، بخل و طمع.
حكومتها عارفهاي رسمي را دوست دارند و حتي مريدشان ميشوند چون كاري به كار سياست و آنها ندارند.
عارف واقعي دكان و دستك ندارد.
وقتي از يك گل لذت مي‌بري و تمام سلولهايت پر از عشق به خالق آن مي‌شود، عارفي.
عرفان يعني شناخت، هيچكس نمي‌تواند كاملاَ خودش و هستي را بشناسد پس هيچكس عارف كامل نيست و همه تا اندازه‌اي خود و هستي را مي‌شناسند يعني همه در حد خودشان عارفند و بايد روزانه يك قدم در اين معرفت پيش بروند.
عرفان يعني شناخت وجود، رضايت از وجود، به هدر ندادن وجود، عشق به وجود، بهره بردن از وجود، و حل شدن در وجود.
عرفان يعني آزادگي و آزادگي يعني پايبند بودن به رعايت حقوق خودت و ديگران.
اومانيسم بر اصالت انسان تكيه دارد، اگزيستانسياليسم بر اصالت وجود، سوسياليزم بر اصالت جامعه، و ليبراليزم بر آزادي بي قيد و شرط انسان ولي عرفان بر اصالت «خدا» تكيه دارد و همه چيز را در مدار حق تعريف مي‌كند.
عرفاني كه انسانها را از جامعه منزوي مي‌كند و آنها را نسبت به سرنوشت خود بي‌تفاوت مي‌نمايد دستاويزي است براي حكومت شيطان و شيطان صفت‌ها.
عرفان يعني حق شناسي، حق در بين مخلوقاتش است، و مخلوقاتش بخاطر جاني كه به آنها داده حق حيات و لذت بردن از آن دارند. لذا دفاع از حق ايجاب مي‌كند كه عارف هميشه در صحنه‌هاي نبرد حق عليه باطل باشد و خود را عاشقانه فداي حق و حقيقت كند.
عرفان ، صحنه‌ي دائمي نبرد خير و شر است. انسان و شيطان هميشه در نبردند و عارف بايد فرماندهي اين عمليات هميشگي را بعهده داشته باشد.
عرفان تركيبي است از عشق و تنفر. كسي كه عاشق يك گل است نمي تواند نسبت به گلچين متنفر نباشد و فرياد نزند و خود را فداي معشوقش نكند. وعارف چون ادعا دارد كه عاشق هستي است نمي تواند (و نبايد) نسبت به تخريب و آلودن هستي كه انسان گل سر سبد آن است بي‌تفاوت و
ساكت باشد.
عرفان يعني تحقيق ، تفكر، تدبر، تعقل و تذكر دائمي، واين از دستورات مؤكد قرآن كريم است.
عرفان و فلسفه و اخلاق در آغاز يكي بودند و در اصل يكي هستند. فلسفه و اخلاق دو بال عرفان - عرفان و اخلاق دو عصاي فلسفه  - و فلسفه و
عرفان دو بازوي اخلاق به حساب مي‌آيند. هيچيك از اين سه به تنهائي به هدف و مقصود نمي‌رسد. فلسفه، حركت مي‌آفريند، اخلاق، آن حركت را بوسيله‌ي افراد در بطن جامعه جاري مي‌كند و عرفان به آن حركت رنگ عشق مي زند و آن را شيرين و لذتبخش و دوست داشتني مي‌كند. پس جوهره‌ي عرفان عشق است كه در فلسفه و اخلاق محض خبري از آن نيست. هرجا فلسفه يا اخلاق عاشقانه پيدا كرديم عرفان را يافته‌ايم. فلسفه و اخلاق بدون عرفان هم مي‌توانند وجود داشته باشند ولي عرفان واقعي بدون فلسفه و اخلاق نمي‌تواند وجود داشته باشد و لذا عارفان برجسته هرسه را با هم داشته و دارند.
اگر هستي را باغي زيبا فرض كنيم، فلسفه درباره‌ي علل وجودي و ماهيت و غايت آن بحث و روشنگري مي‌كند، اخلاق، ساكنين باغ را به همزيستي مسالمت آميز با يكديگر و باغ دعوت مي‌كند و عرفان با حل كردن مردم در باغ و باغ در مردم، آنها را به وحدت مي‌رساند و به آنها لذتي سرشار از رضايت و محبت و خلوص و فداكاري و دفاع از باغ مي‌دهد.
فلسفه و اخلاق و عرفان ، هرسه ايده‌هائي جهاني هستند و ريشه در فطرت مردم دارند اما وقتي در انحصار فقه خاصي در مي‌آيند از هم جدا مي‌شوند وحتي به خصومت با يكديگر مي‌پردازند. بعنوان مثال در اسلام عزيز خودمان گروهي از فقها فلسفه را قبول ندارند، گروهي عرفان و گروهي اخلاق محض را و البته كساني هم هستند كه علاوه بر فقه، اهل فلسفه و اخلاق و عرفان هم هستند و اين نشان مي‌دهد كه تمام آن جدائي‌ها بر اساس قرائت خاصي از دين است وگرنه همه با هم متفق‌القول بودند. فقه به لحاظ ماهيت وجودي‌اش نمي‌تواند جهانشمول باشد و حتي در يك دين و مذهب خاص هم قابل تعميم نيستند و فقط احكام مربوط به خودشان را قبول دارند و حتي براي بعضي از «غير خودي‌ها» مثل فلسفه و عرفان حكم ارتداد صادر مي‌كنند. فقه در زندگي پيروان اديان مختلف جاري است و هركس طبق فقه خود عمل مي‌كند، حتي بيدينها هم فقه مربوط به خودشان دارند و به اصولي پايبندند، نمي‌شود فقه را از زندگي مردم خارج كرد و هرجا عرفان و فلسفه دست به چنين حركتي زده‌اند توسط متيدنين محكوم و مطرود شده‌اند، هركجا هم فقه خواسته عرفان و فلسفه را تحت سيطره خود درآورد با عكس‌العمل انديشمندان مواجه شده و پيروان خود را از دست داده‌ است. نكته مهم اينجاست كه صاحبنظران اين چهار حوزه مخصوصاَ فقه بايد با حركت جهاني هماهنگ شوند وگرنه از فتح قله‌هاي آينده باز مي‌مانند و اين تنها به ضرر خودشان است چون دين از بين نمي‌رود ولي به طرق ديگر ظهور مي‌يابد.
آينده در قلمرو عرفان است، نه به اين صورت كه تمام رؤساي حكومتها عارف شوند و تمام شهرها پر از خانقاه و معبد گردد بلكه به اين معني كه مردم به شناخت بيشتر و بهتري از خود و هستي مي‌رسند، ديوار تعصبات جاهلي را مي‌شكنند و با حقوق فرد و جامعه بيشتر الفت مي‌گيرند و در بسياري از امور، حق و حقيقت بر روابط مردم حكمفرما خواهد شد. عرفان تنها راه نجات جامعه بشري است كمااينكه علاقه به آن در بين تمام ملتها مشاهده مي‌شود. لذا هزاره‌ي سوم را بايد عصر تجلي عرفان اجتماعي و اجتماع عرفاني بدانيم و در اين راه تلاش كنيم.
والسلام- محمد حسين صادقي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 6:51  توسط محمد حسین صادقی  | 

 
*Name نام و نام خانوادگی :
* Email آدرس ایمیل:
subject موضوع پیام:
*comment پیام:

فرم تماس از پارس تولز