تبليغاتX
و باران که شعر نگاه من است - دو روایت از دو روزگار

هوالجمیل

دو روایت از دو روزگار

1 - هجران

جز داغت ایندل ندارد+ عشقت معادل ندارد

جانا طلب کرده ای جان + این ذره قابل ندارد

یک بازی پر فریب است + عشقی که مشکل ندارد

مغروق دریای هجرت + ساحل مقابل ندارد

وصلت به یکدم جنون است + طیّ مراحل ندارد

میلی که سوی تو دارم + زورق به ساحل ندارد

آهست کارم، فقط آه + آهی که حاصل ندارد

آئینه، صافست و خواهش + جز ناز عاجل ندارد

2 - وصل

جناب حضرت دل ،مُدَّ ظِلُّه

شده یک شاه کامل ،مُدَّ ظِلُّه

اگر نامش بری بی وصف و القاب 

 کند نام تو باطل ،مُدَّ ظِلُّه

دلم روزی اسیر عشق و غم بود 

 چو مجنون در سلاسل ،مُدَّ ظِلُّه

ز یادش رفت عهدِ ره نشینی 

 چو شد بر یار، واصل ،مُدَّ ظِلُّه

فراموشش شده طوفان و دریا 

 رسیده چون به ساحل ،مُدَّ ظِلُّه

دلی که لحظه ای صد بار میمرد

برای ناز عاجل ،مُدَّ ظِلُّه

کنون سرشار ناز و عشوه گشته

چو مهرویان خوشگل ،مُدَّ ظِلُّه

خداوندا چه سازم با دل خود 

 که گشته از تو، غافل ،مُدَّ ظِلُّه

 باران

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 3:42  توسط محمد حسین صادقی  | 

 
*Name نام و نام خانوادگی :
* Email آدرس ایمیل:
subject موضوع پیام:
*comment پیام:

فرم تماس از پارس تولز