هوالجمیل
کل معاملات دنیا از دیدگاه حضرت امام جعفر صادق(ع)
نقل از کتاب مصباح الشریعه صفحۀ 5
متن حدیث:
و قال الصادق ع أصول المعاملات تقع على أربعة أوجه معاملة الله و معاملة النفس و معاملة الخلق و معاملة الدنيا و كل وجه منها منقسم على سبعة أركان أما أصول معاملة الله تعالى فسبعة أشياء أداء حقه و حفظ حده و شكر عطائه و الرضا بقضائه و الصبر على بلائه و تعظيم حرمته و الشوق إليه و أصول معاملة النفس سبعة الخوف و الجهد و حمل الأذى و الرياضة و طلب الصدق و الإخلاص و إخراجها من محبوبها و ربطها في الفقر و أصول معاملة الخلق سبعة الحلم و العفو و التواضع و السخاء و الشفقة و النصح و العدل و الإنصاف و أصول معاملة الدنيا سبعة الرضا بالدون و الإيثار بالموجود و ترك طلب المفقود و بغض الكثرة و اختيار الزهد و معرفة آفاتها و رفض شهواتها مع رفض الرئاسة فإذا حصلت هذه الخصال في نفس واحدة فهو من خاصة الله و عبادة المقربين و أوليائه حقا 0
ترجمه :
امام صادق (ع) فرمودند : کل معاملات دنیا بر چهار قسم است : یکی معاملۀ خلائق با خالق ؛ دوم معاملۀ خلائق با نفس خود ؛ سوم معاملۀ خلائق با یکدیگر ؛ چهارم معاملۀ هریک از خلائق با دنیا.
اما ارکان معاملۀ خلائق با خدایتعالی به هفت چیز است: اول ادا کردن حقوق الهی مثل نماز ، روزه ،زکات و غیره ؛ دوم حفظ حدود الهی و تجاوز ننمودن از حدود شرع ؛ سوم در همه حال راضی و شاکر بودن ؛ چهارم راضی بودن به قضای الهی مثل فقر و غنا و صحت و مرض و غیره ؛ پنجم صبر کردن بر بلایا و سختیها ؛ ششم تعظیم و بزرگ داشتن حرمت الهی در جمیع جهات؛ هفتم شوق لقای الهی و آرزوی لقای رحمت فراوان.
و اما اصول معاملۀ آدمی با نفس خود نیز هفت نوع است : اول جهاد با نفس و غلبه بر آن ؛ دوم همیشه از نفس هراسان بودن ؛ سوم رنج کشیدن در عبادت و ریاضت داشتن ؛ چهارم ملازم صدق و راستی بودن ؛ پنجم خلوص اعمال و گفتار و کردار ؛ ششم دور داشتن نفس از لذات و خواهشها ؛ هفتم بستن نفس به تحصیل کمالات علمی و عملی و آماده کردن خود برای فقر.
و اما اصول معاملۀ خلائق با یکدیگر نیز هفت چیز است: اول حلم و بردباری هنگام صدور ناملایمات از دیگری و عفو و گذشتن از او؛ دوم تواضع و فروتنی با مردم ؛ سوم سخاوت داشتن ؛ چهارم شفقت و مهربانی با دیگران ؛ پنجم نصیحت آنها ؛ ششم به صفت عدل موصوف بودن ؛ هفتم ملازم انصاف با مردم بودن.
و اما اصول معاملۀ هر شخص با دنیا نیز هفت است : اول ، به اندک از دنیا راضی بودن ؛ دوم خرج کردن دارائی خود در راه خیر ؛ سوم طلب نکردن آنچه نیست ؛ چهارم دشمنی و نفرت از مال زیاد و دوست داشتن اندک ؛ پنجم رغبت داشتن به ترک دنیا و زهد؛ ششم از آفات دنیا غافل نبودن و به آن آفات علم داشتن ؛ هفتم ترک ریاست و مقام دنیوی.
پس هرگاه این خصلتها آنچنان که باید حاصل شد پس آن مؤمن از خواص است و از بندگان مقرب الهی است.
والسلام - قم - محمد حسین صادقی
آخرین روز سال 1427 قمری
هوالجمیل
امام علی (ع) فرمودند: کسی از دنیایش چیزی ندارد مگر آنچه برای آخرتش انفاق کرده است.
هوالجميل
عرفان در هزارهي سوم
تمام انسانها در حد خود عارفند، به لحاظ فطرت مشتركي كه دارند.
دين و عرفان يكي هستند، اگرچه بعضيها بخاطر دكانهايشان آنها را از هم جدا و در تضاد ميدانند. پس عرفان عين سياست و سياست عين عرفان است.
در عرفان تمام اديان و مذاهب و مكاتب محترمند. اگرچه پيروان بعضي از اديان (مثل ما) خود را بالاتر از ديگران ميدانند. حتي مقلدين بعضي از آيات عظام ، مجتهدين ديگر و مقلدين آنها را نيز قبول ندارند.
عرفان، تصوف نيست ولي تصوف نوعي عرفان است .
عرفان ، رياضت و گوشه گيري و چله نشيني نيست ولي اينها هم ميتوانند در تربيت نفس مؤثر باشند
عرفان ، غيبگوئي و باطن بيني و طيالارض و غيره نيست ولي اينها هم ميتواند ثمرهي خلوص و تزكيه نفس باشد.
عرفان به ريش و پشم و اخم و عبا و سجاده و ... نيست.
عرفان ، رهبانيت نيست.
در عرفان، با استاد ميتوان سريعتر به هدف رسيد ولي تنها هم ميشود سفر كرد.
احترام به استاد در هر حال لازم است واين به معني مريد چشم و گوش بسته شدن نيست.
عرفان يعني فكر بد به ذهن راه ندادن و هر روز يك خوبي به خوبيهايت اضافه كردن و اين يعني جهاد اكبر.
عرفان يعني خدمت به خلق و ترويج خوبيها و جلوگيري از بديها و حقكشيها و اين يعني جهاد اصغر.
عرفان يعني در هر حال ، شهيد زندگي كردن.
عرفان يعني اراده و اراده نام اصلي انسان است.
و عرفان يعني يك لقمه نان حلال و اين يعني رهائي از چهار دوزخ حرص، حسد، بخل و طمع.
حكومتها عارفهاي رسمي را دوست دارند و حتي مريدشان ميشوند چون كاري به كار سياست و آنها ندارند.
عارف واقعي دكان و دستك ندارد.
وقتي از يك گل لذت ميبري و تمام سلولهايت پر از عشق به خالق آن ميشود، عارفي.
عرفان يعني شناخت، هيچكس نميتواند كاملاَ خودش و هستي را بشناسد پس هيچكس عارف كامل نيست و همه تا اندازهاي خود و هستي را ميشناسند يعني همه در حد خودشان عارفند و بايد روزانه يك قدم در اين معرفت پيش بروند.
عرفان يعني شناخت وجود، رضايت از وجود، به هدر ندادن وجود، عشق به وجود، بهره بردن از وجود، و حل شدن در وجود.
عرفان يعني آزادگي و آزادگي يعني پايبند بودن به رعايت حقوق خودت و ديگران.
اومانيسم بر اصالت انسان تكيه دارد، اگزيستانسياليسم بر اصالت وجود، سوسياليزم بر اصالت جامعه، و ليبراليزم بر آزادي بي قيد و شرط انسان ولي عرفان بر اصالت «خدا» تكيه دارد و همه چيز را در مدار حق تعريف ميكند.
عرفاني كه انسانها را از جامعه منزوي ميكند و آنها را نسبت به سرنوشت خود بيتفاوت مينمايد دستاويزي است براي حكومت شيطان و شيطان صفتها.
عرفان يعني حق شناسي، حق در بين مخلوقاتش است، و مخلوقاتش بخاطر جاني كه به آنها داده حق حيات و لذت بردن از آن دارند. لذا دفاع از حق ايجاب ميكند كه عارف هميشه در صحنههاي نبرد حق عليه باطل باشد و خود را عاشقانه فداي حق و حقيقت كند.
عرفان ، صحنهي دائمي نبرد خير و شر است. انسان و شيطان هميشه در نبردند و عارف بايد فرماندهي اين عمليات هميشگي را بعهده داشته باشد.
عرفان تركيبي است از عشق و تنفر. كسي كه عاشق يك گل است نمي تواند نسبت به گلچين متنفر نباشد و فرياد نزند و خود را فداي معشوقش نكند. وعارف چون ادعا دارد كه عاشق هستي است نمي تواند (و نبايد) نسبت به تخريب و آلودن هستي كه انسان گل سر سبد آن است بيتفاوت و
ساكت باشد.
عرفان يعني تحقيق ، تفكر، تدبر، تعقل و تذكر دائمي، واين از دستورات مؤكد قرآن كريم است.
عرفان و فلسفه و اخلاق در آغاز يكي بودند و در اصل يكي هستند. فلسفه و اخلاق دو بال عرفان - عرفان و اخلاق دو عصاي فلسفه - و فلسفه و
عرفان دو بازوي اخلاق به حساب ميآيند. هيچيك از اين سه به تنهائي به هدف و مقصود نميرسد. فلسفه، حركت ميآفريند، اخلاق، آن حركت را بوسيلهي افراد در بطن جامعه جاري ميكند و عرفان به آن حركت رنگ عشق مي زند و آن را شيرين و لذتبخش و دوست داشتني ميكند. پس جوهرهي عرفان عشق است كه در فلسفه و اخلاق محض خبري از آن نيست. هرجا فلسفه يا اخلاق عاشقانه پيدا كرديم عرفان را يافتهايم. فلسفه و اخلاق بدون عرفان هم ميتوانند وجود داشته باشند ولي عرفان واقعي بدون فلسفه و اخلاق نميتواند وجود داشته باشد و لذا عارفان برجسته هرسه را با هم داشته و دارند.
اگر هستي را باغي زيبا فرض كنيم، فلسفه دربارهي علل وجودي و ماهيت و غايت آن بحث و روشنگري ميكند، اخلاق، ساكنين باغ را به همزيستي مسالمت آميز با يكديگر و باغ دعوت ميكند و عرفان با حل كردن مردم در باغ و باغ در مردم، آنها را به وحدت ميرساند و به آنها لذتي سرشار از رضايت و محبت و خلوص و فداكاري و دفاع از باغ ميدهد.
فلسفه و اخلاق و عرفان ، هرسه ايدههائي جهاني هستند و ريشه در فطرت مردم دارند اما وقتي در انحصار فقه خاصي در ميآيند از هم جدا ميشوند وحتي به خصومت با يكديگر ميپردازند. بعنوان مثال در اسلام عزيز خودمان گروهي از فقها فلسفه را قبول ندارند، گروهي عرفان و گروهي اخلاق محض را و البته كساني هم هستند كه علاوه بر فقه، اهل فلسفه و اخلاق و عرفان هم هستند و اين نشان ميدهد كه تمام آن جدائيها بر اساس قرائت خاصي از دين است وگرنه همه با هم متفقالقول بودند. فقه به لحاظ ماهيت وجودياش نميتواند جهانشمول باشد و حتي در يك دين و مذهب خاص هم قابل تعميم نيستند و فقط احكام مربوط به خودشان را قبول دارند و حتي براي بعضي از «غير خوديها» مثل فلسفه و عرفان حكم ارتداد صادر ميكنند. فقه در زندگي پيروان اديان مختلف جاري است و هركس طبق فقه خود عمل ميكند، حتي بيدينها هم فقه مربوط به خودشان دارند و به اصولي پايبندند، نميشود فقه را از زندگي مردم خارج كرد و هرجا عرفان و فلسفه دست به چنين حركتي زدهاند توسط متيدنين محكوم و مطرود شدهاند، هركجا هم فقه خواسته عرفان و فلسفه را تحت سيطره خود درآورد با عكسالعمل انديشمندان مواجه شده و پيروان خود را از دست داده است. نكته مهم اينجاست كه صاحبنظران اين چهار حوزه مخصوصاَ فقه بايد با حركت جهاني هماهنگ شوند وگرنه از فتح قلههاي آينده باز ميمانند و اين تنها به ضرر خودشان است چون دين از بين نميرود ولي به طرق ديگر ظهور مييابد.
آينده در قلمرو عرفان است، نه به اين صورت كه تمام رؤساي حكومتها عارف شوند و تمام شهرها پر از خانقاه و معبد گردد بلكه به اين معني كه مردم به شناخت بيشتر و بهتري از خود و هستي ميرسند، ديوار تعصبات جاهلي را ميشكنند و با حقوق فرد و جامعه بيشتر الفت ميگيرند و در بسياري از امور، حق و حقيقت بر روابط مردم حكمفرما خواهد شد. عرفان تنها راه نجات جامعه بشري است كمااينكه علاقه به آن در بين تمام ملتها مشاهده ميشود. لذا هزارهي سوم را بايد عصر تجلي عرفان اجتماعي و اجتماع عرفاني بدانيم و در اين راه تلاش كنيم.
والسلام- محمد حسين صادقي
هوالجميل
مرواريدهاي صيقل نخورده سلوك
1- تمام انسانها در حد خود عارفند، به لحاظ فطرت مشتركي كه دارند.
2- دين و عرفان يكي هستند، اگرچه بعضيها بخاطر دكانهايشان آنها را از هم جدا و در تضاد ميدانند. پس عرفان عين سياست و سياست عين عرفان است.
3- در عرفان تمام اديان و مذاهب و مكاتب محترمند. اگرچه پيروان بعضي از اديان (مثل ما) خود را بالاتر از ديگران ميدانند. حتي مقلدين بعضي از آيات عظام ، مجتهدين ديگر و مقلدين آنها را نيز قبول ندارند.
4- عرفان، تصوف نيست ولي تصوف نوعي عرفان است .
5- عرفان ، رياضت و گوشه گيري و چله نشيني نيست ولي اينها هم ميتوانند در تربيت نفس مؤثر باشند
6- عرفان ، غيبگوئي و باطن بيني و طيالارض و غيره نيست ولي اينها هم ميتواند ثمرهي خلوص و تزكيه نفس باشد.
7- عرفان به ريش و پشم و اخم و عبا و سجاده و ... نيست.
8- عرفان ، رهبانيت نيست.
9- در عرفان، با استاد ميتوان سرعتر به هدف رسيد ولي تنها هم ميشود سفر كرد.
10- احترام به استاد در هر حال لازم است واين به معني مريد چشم و گوش بسته شدن نيست.
11- عرفان يعني فكر بد به ذهن راه ندادن و هر روز يك خوبي به خوبيهايت اضافه كردن و اين يعني جهاد اكبر.
12- عرفان يعني خدمت به خلق و ترويج خوبيها و جلوگيري از بديها و حقكشيها و اين يعني جهاد اصغر.
13-عرفان يعني در هر حال ، شهيد زندگي كردن.
14- عرفان يعني اراده و اراده نام اصلي انسان است.
15- و عرفان يعني يك لقمه نان حلال و اين يعني رهائي از چهار دوزخ حرص، حسد، بخل و طمع.
16- تا نظر شما چه باشد؟؟؟
والسلام
محمد حسين صادقي
عرفان يعني يك لقمه نان حلال
هوالجميل
صدام اعدام شد
سالها پيش در روزگار سرخ نبرد ، رباعي زير را با الهام از بيانات امام راحل (و استقبال از رباعي مشهور خيام) سرودم و منتشر كردم كه ورد زبان بچههاي جبهه شد:
صدام اگر رو به شكستي خوش باش
در محكمهاي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت كار تو باشد اعدام
در معرض اعدام چو هستي خوش باش
در آن زمان برخوردهاي متفاوتي با اين رباعي شد. رزمندهها به تحقق آن ايمان داشتند ولي خالصانه و خاضعانه براي عملي شدنش دعا ميكردند و غير خوديها ميگفتند : دوزار بده آش به همين خيال باش.
حالا بيست سال از سرودن اين دوبيتي و قضاوتها و خاطرههايش ميگذرد و داغترين خبر تمام رسانههاي جهان اين است:
صدام اعدام شد.
اين خبر براي جامعهي امروزو نسلهاي سوم و چهارم آنقدر عادي است كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و آب از آب تكان نخورده ولي براي خانوادههاي معظم شهدا و جانبازان و ايثارگران كه سالهاي دود و آتش و خون و حماسه و پايداري و تحريم اقتصادي را پيروزمندانه پشت سر گذاشتهاند و قدرت جهنمي صدام و اربابانش را با تمام سلولهايشان لمس كردهاند تحقق اراده خداوند و بشارتهاي قرآني به حساب ميآيد. اين خبر بر آنها و شما مباركباد.
در روابط اجتماعي و سياسي يك قاعدهي رياضي به شرح زير وجود دارد:
دوستِ دوست = دوست
دوستِ دشمن = دشمن
دشمنِ دوست = دشمن
دشمنِ دشمن = دوست
با اين حساب ، امريكا بخاطر براندازي طالبان در افغانستان و صدام درعراق ، نقش دوست را براي ما ايفا كرده، هرچند هرسه مشمول دعاي «اللهم اشغل الظالمين باالظالمين» شدهاند. در اصل، امريكا ( يعني نظام آمريكا ، نه مردم آمريكا) دوست ما نيست، فقط دوتا از انگشتهاي خود را قطع كرده كه اين به نفع ماست.
بقول امام امريكا هيچ غلطي نميتواند بكند . خود آمريكا هم اين را مي داند. چيزي كه ما را تهديد ميكند جنگ قدرت در داخل كشور است كه تمام مفاسد اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي و غيره را در پي داشته است و هركس بگويد اينطور نيست خودش را گول زده است.
سنت الهي و مشيت پروردگار، قطعي است و آنهائي را كه به خون مطهر شهدا خيانت ميكنند ذليل و نابود خواهد كرد.
والسلام
قم – محمد حسين صادقي
10 / 10/ 85
عيد قربان 1427
هوالجميل
عنقاي لاهوت
اي نسيمي وقت آن شد كز دم روحالقدس
نفخهاي چون صور اسرافيل در عالم دمي
مروري اجمالي بر زندگي عارف شهيد سيد عمادالدين نسيمي
| *Name نام و نام خانوادگی : | |
| * Email آدرس ایمیل: | |
| subject موضوع پیام: | |
| *comment پیام: |
|
|
|
|